آقا اجازه ؟ آقا ما امروز ظاهراً بعنوان بی حوصلگی و دیدار مجدد عمه سکینه نازنین مان ولی در اصل به دنبال رنجیدگی خاطرمان از ننه جون مان و قهر از او به خانه عمه جانمان رفتیم .عمه سکینه نازنین مان بما گفت که تلفنی با ننه جون مان در مورد ما صحبت کرده که زیاد سر به سرمان نگذارد ، بیش از اندازه محدودمان نکند ، خندیدن ، حرف زدن و شوخی کردن را گناه نداند و در مجموع زندگی را بما جهنم نکند که هیچ بلکه گوشه ای از بهشت گرداند ما هم شادمان شدیم حتی بوسه بر دستان زیبایش زدیم حال حرفهای عمه سکینه نازنین مان که به بزرگ و کوچک خانواده اثر بخش است به ننه جون مان چقدر اثر کند خدا می داند راستش ما کلی عمه سکینه نازنین مان را دعا کردیم و از خدا خواستیم که سایه همچو عمه جان های نازنین را همیشه بر سر ما حفظ نماید اگر ما بچه ها را مجبور به خفه خون گرفتن در مدرسه ، کلاس درس ، خانه ، پیش دوستان و در مهمانی ها نکنند مطمئن باشید ما هم حرفهائی برای گفتن داریم گو اینکه کسی خریدار نیست و هر چه بگوئیم میگویند ولش کنید بچه است نمی فهمد عین اینکه اصلا خودشان بچه نبوده اند و یا هر کس که بچه شد اصولاً نباید بفهمد و اگر احیاناً فهمید می شود مجرم و گناهکار و باید پدرش را درآورد که چرا فهمیده است !! عصر به خانه مان برگشتیم در حالیکه دیگر بالای برج زهرمار نبودیم و از برج پائین آمده بودیم خدا کند هیچکس سوار این برج لعنتی نشود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:14  توسط منوچهر انتظار
|
