تبليغاتX
آقا اجازه ؟ - خاطرات ایام عید(پنجم فروردین ماه )

آقا اجازه ؟

طنز نوشته ها

 

آقا اجازه ؟ آقا بموازات همه فک و فامیل همسایه ها نیز به عید دیدنی ما آمدند مخصوصاً بچه های شیطان و بازیگوششان که علاوه بر خوردن و بردنشان با گوش ما نیز بازی کردند یعنی که گوش های ما را نیز به بازی گرفتند و ما چون مهمان بودند و حبیب خدا به خاطر خدا چیزی به ایشان نگفتیم و اما وقتی که نوبت ما رسید تا به خانه آنها برویم از یک روز قبل مادرمان شروع کرد به پند و اندرزهائی که در دلش انبار شده بود و دنبال کسی و جائی بود تا خالی اش کند و خطاب به ما که حسنی شیطان ، بیخودی نخندی ها ، بیش از حد نخوری ها ، ( البته منظورش از حد دو تا پسته بود و یک آب نبات فسقلی ) !! آبرویمان را نبری ها ، کار دستمان ندهی ها !! و ما هم عصبانی شدیم و قاطی کردیم و گفتیم حالا که اینطور شد ما نمی رویم ها ، نمی خندیم ها ، زار زار گریه می کنیم ها و شما بروید خوش باشید ها !!! و پدرمان هم طرف ما را گرفت و گفت چه خبرته خانم نرفته این همه خط و نشان میکشی !! هنوز که نرفته ، نخورده ، نخندیده ، آبرویمان را هم نبرده ولی بیچاره همه چیز شنید و مادرم عصبانی تر از هر دوی ما که من اصلا ً نمی روم عید بی عید ، خودت برو با بچه خیلی مودب نازت !!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط منوچهر انتظار  |