تبليغاتX
آقا اجازه ؟ - ماجرای شناسنامه دار شدن خر قندعلی بنام " جنابعالی"!!

آقا اجازه ؟

طنز نوشته ها

 

آقا اجازه ؟ آقا امروز داستان باستانی شناسنامه دار شدن خر قند علی را آن چنانکه خدیجه سلطان بانو مادر بزرگ نازنین مان  برایمان نقل کرده ما هم به  شما نقل میکنیم تا شاید نه همه بلکه شماری از  شما را شنگول و ای بسا منقول  فرمائیم  اگر لبهای احتمالا منجمد  شما منبسط شد ما را بس !!ا

  ميگويند در زمان حكومت رضاخان ژاندارمها بر سرنوشت روستائيان حاكم بودند و هر زمان به بهانه هاي گوناگون از آنها رشوه ميگرفتند و روستائيان از دست اين مجريان وظيفه شناس نمي توانستند نفس راحتي بكشند و هر وقت هم شكايتي ميكردند كسي نبود عريضه آنها را بخواند .

روزي از روزها يكي از امنيه ها كه همان ژاندارم يا بقول روستائيان " جاندارم " باشد به منزل يكي از اهالي روستا بنام " قند علي " ميرود در حاليكه توي دلش قند آب ميكرده و نقشه ها براي وي داشته ،قند علي بيچاره نيز از ترس " جاندارم " هر آنچه در توان داشته به امنيه مجري قانون خدمت مي كند و حرمت مي كند تا بلكه از شرش خلاص شود!

امنيه نمك خور نمكدان شكن بي معرفت دنبال بهانه اي ميگردد تا قند علي بيچاره را سركيسه كند كه ناگهان در گوشه حياط چشمانش به " خري " مي افتد ابروهايش را درهم ميكشد سبيلش را تابي ميدهد سرفه اي ميكند و آمرانه به " قند علي " ميگويد :" قند علي " چشممان روشن خر هم كه داري !!

قند علي بيچاره با صداي آرامي پاسخ ميدهد :

ـ بله خان نايب دارم ولي متاسفانه فقط يكي یکدانه است و ناردانه است !!

ـ خوب بگو ببينم برايش شناسنامه هم گرفته اي !؟

ـ سركار خان نايب عزیز، براي خر كه شناسنامه نمي گيرند !

ـ بلند شو ، ميرويم پاسگاه آنجا مشخص ميشود كه براي خر شناسنامه مي گيرند يا نه !

از قند علي انكار و از امنيه اصرار و در نهايت قند علي فلك زده زمين خورده باز هم زمين مي خورد و با دو تومان سر و ته قضيه را هم مي آورد تا يك كار غيرقانوني ، قانوني شود !

" قند علي " بدبخت فكر مي كند اگر به دراز گوشش شناسنامه نگيرد كار به درازا خواهد كشيد و منبعد امنيه هر وقت كه امنيت مالي اش به خطر بيفتد سراغ او خواهد آمد ! باين خاطر قند علي شال و كلاه مي كند و فرداي آنروز بهمراه دراز گوشش كه همان خر بي نام باشد عازم شهر ميشود و در شهر سراغ " اداره سجل و احوال " را مي گيرد و يكراست وارد اداره مربوطه ميشود ! دربان دم در  اداره بهت زده مي پرسد عمو كجا ، چه ميخواهي !؟ با كي كار داري ؟ قند علي بدون اعتنا و خيلي خونسرد جواب ميدهد آمده ام براي اين خر نفهم خودم از شناسنامه های شما بگيرم دستور " سركار خان نايب " است !

كارمندان اداره با شنيدن اين خبر دور قند علي را مي گيرند تا بلكه او را قانع كنند كه براي خر هر چند هم كه محترم و فهیم باشد نه شناسنامه مي گيرند و نه اداره سجل و احوال شناسنامه ميدهد !

قند علي چشمانش پر از اشك ميشود و به سر و كله خود ميزند و مي گويد : اگر به اين خرم شناسنامه ندهيد محال است از اينجا تكان بخورم همين ديروز بود كه سركار خان نايب به خاطر نداشتن شناسنامه خرم مرا دو تومان جريمه كرد !

مستخدمين و كاركنان اداره سجل احوال در حاليكه به سادگي قند علي مي خندند  از مظلوميت او بشدت متاثر میشوند و تصميم میگیرند كه موضوع را به طريقي حل و فصل كنند از قند علي می پرسند بسيار خوب اسمش را چه بگذاريم قند علي در حاليكه غافلگير شده میگوید هر اسمي كه صلاح است بگذاريد و كار را تمام كنيد بالاخره ما هم كار و زندگي داريم !

كارمندان اداره سجل و احوال روي يك تكه كاغذ با خط درشت مي نويسند " جنابعالي " ! و كاغذ را ميدهند دست قند علي  و ميگويند : عمو اسم اين خر بعد از اين " جنابعالي "  است متوجه شدي !؟ قند علي شادان و خندان و دعا كنان از اداره سجل احوال خارج ميشود و بلافاصله نعل ، پالان و دهنه دراز گوش را نیز نو نوار مي كند و سلانه سلانه بهمراه گامهاي خرانه جنابعالي ! عازم روستا ميشود حوالي روستا امنيه مجري قانون يعني همان خان نايب ! از دور متوجه او ميشود براي اخذ رشوه مجدد بطرفش حركت که چه عرض کنک هجوم میبرد و راه را بر او مي بندد و مي پرسد قند علي از كجا مي آيي ؟ سركار ، امر شما را اطاعت كردم به شهر رفتم و به جنابعالي شناسنامه گرفتم ! دهنه جنابعالي را عوض كردم ! پالاني تازه به جنابعالي خريدم بعد رفتم به بازار نعلچيگران كفش هاي جنابعالي را هم عوض كردم و حالا هم جنابعالي را سوار شده ام و بطرف منزلمان ميروم !

سپس قند علي كاغذي را كه مامورين اداره سجل احوال به او داده بودند به  ژاندارم وظيفه شناس مجري قانون نشان ميدهد و ميگويد بفرمائيد اينهم شناسنامه جنابعالي !!!

خان نايب كاغذ را مي گيرد ، باز مي كند و مي بيند روي كاغذ به خط درشت نوشته شده  

از اين تاريخ اسم خر قند علي " جنابعالي " !! است .

در حاليكه قند علي سوار بر جنابعالي براه مي افتد خنده تلخي لبان سياه و كلفت امنيه مجري قانون را قلقلك ميدهد !! و همزمان خر هم كلي حال ميكند كه بالاخره صاحب سند مالكيت آدم ( شما بخوانيد شناسنامه ) شده است !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:8  توسط منوچهر انتظار  |