تبليغاتX
آقا اجازه ؟ - غلط غلوط های دوران کودکی !!

آقا اجازه ؟

طنز نوشته ها

آقا اجازه ؟

بالاخره این برنامه " غلط غلوطی " دامن نداشته ما را هم گرفت و کوزه گر در کوزه افتاد و در نهایت این خانم ارغوان اشترانی و آقای فرزام الفت با هم تبانی کردند و کار دست ما دادند و همینطور خوش خوشانی و بازی بازی ما را هم به بازی گرفتند و اما بشنوید غلطهای زیادی دوران بچگی ما را !!

1-      همیشه با مادر خدابیامرزم بگو مگو داشتیم او میگفت تو توجهی به نصایح " نبوی " نداری و من همیشه متعجب از اینکه کارهای من چه ارتباطی به "آقای نبوی" همسایه روبروئی منزلمان دارد که من باید به نصایح او توجه کنم اگر آقای نبوی راست می گوید برود پسر بی ادب بی هنر بی سوادش را نصیحت کند چرا من باید به نصایح " نبوی " گوش کنم و بالاخره پس از ماهها بگو و مگو  بین من و مادرم در نهایت معلوم شد آن خدابیامرز منظورش از " نبوی " آقای نبوی همسایه روبروی منزلمان نبوده است بلکه نظرش از " نبوی " همان " ابوی" بوده است که پدر حقیر باشد !!

2-      بچه که بودم پدر و مادرم مصر بودند که مادرم را " ننه جان " صدایش کنم که " ننه جان " با ابتکار بچه گانه حقیر به " آنی جان " تغییر و نامبرده سالهای زیادی " آنی جان " ما بوده و بعدها به "خانم " ارتقا لقب یافت

3-      واقعیتش اینست که من " آنی جانم " را پخمه گیر آورده بودم چرا که یادم می آید تا ده سالگی از پستانش شیر می خوردم و واقعیتش به هنگام صرف شیر به هر صدائی یکه می خوردم و آماده در رفتن بودم چرا که خجالت می کشیدم که بگویند مردک خجالت نمی کشد با این سن و سال ول کن پستان مادرش نیست !!

4-      زمانی که ما بچه بودیم و در شهری که ما بودیم حمام خصوصی در خانه ها که نبود هیچ حمام عمومی شهر هم از صبح تا ظهر زنانه و عصرها مردانه می شد ! و در یک حمام با ظرفیت چهل پنجاه نفر شاید دویست نفر استحمام می کردند و " آنی جان " عزیزم مرا تا سن های بالا با خودش به حمام زنانه می برد سر و صدای نسوان جماعت در می آمد و " آنی جان " بسرشان فریاد می کشید و می گفت به قد و قواره اش نگاه نکنید هنوز بچه است و چیزی نمی فهمد و ما هم قبول کرده بودیم که چیزی نه می فهمیم و نه می خواستیم  بفهمیم !! کثرت سر و صداها و اعتراض ها باعث می شد " آنی جان " ما  ما را در گوشه خلوتی از حمام زیر بخار فراوان قایم میکرد و بعداً سریعاً به شستشوی ما می پرداخت تا هم قائله ختم شود و هم ما حمام کرده باشیم !! حمام که چه عرض کنیم از خجالت آب می شدیم و الان هم یک مقدار آبکی بودن خودمان و مطالبمان مربوط می شود به همان دوران و آب حاصل از شرمندگی حمام های زنانه آن زمان!!لطفا با این زمان اشتباه نشود !

5-      شب های تابستان رختخواب هایمان را به پشت بام می بردیم و در پشت بام می خوابیدیم همیشه وقتی ماه را نگاه می کردم این تصور برایم پیش می آمد که اگر پنج نردبان بزرگ خودمان  و همسایگانمان را با یک طنابی بهم ببندیم حتماً می توانیم به ماه برسیم فقط مشکلی که همیشه با آن مواجه بودم و در نهایت نتوانستم حلش کنم این بود که این نردبان را به کجا تکیه بدهم که نیفتد تا همین الان نیز این موضوع برایم حل نشده است که این نردبانهای خانم انوشه انصاری چطوری سر پا ایستاد و این خانم به ماه رفت !!

6-      تخم مرغ را " تی مات " می گفتم و الان هم وقتی می خواهم از سوپرمارکت خرید کنم تا می گویم 5 عدد   جعفر آقا صاحب سوپرمارکت بلافاصله با لبخندی می گوید " تی مات " تازه !!

7-      رادیو تازه به خانه ها راه می یافت به خانه ما هم رسیده بود ساعت 11 شب همه خوابیده بودند من و " آنی جان " به رادیو گوش می دادیم یک مرتبه در نمایش نامه ای که پخش می شد دعوا و مرافعه راه افتاد " آنی جان " بهت زده و ترسناک در حالیکه کاملا هول شده بود گفت ای داد بیداد این وقت شب چه خاکی بسرمان بریزیم اینهم شانس ما !! نصف شبی خر بیار و معرکه بارش کن  

8-      هر وقت صدای رادیو را کم می کردیم خدابیامرز " آنی جان " می گفت گوینده ها رفتند انتهای اتاق و ای بسا دارند می روند حیاط .

9-      و در نهایت چه لحظه های ناب و پاک و صافی بود آن لحظه ها ـ شما هم دقایقی برگردید به آن لحظه ّها ـ به  برگشتنش می ارزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:27  توسط منوچهر انتظار  |