آقا اجازه ؟ آقا دو برادر و یک خواهر ما که درس های دانشگاهی شان تمام شده ، یکی سه سال یکی دو سال و خواهرمان یکسال است که بیکارند نه اینکه کاملا بیکار باشند خواب کار می بینند ! آقا اجازه ؟ آقا شما فکر می کنید ما هم اگر انشااله بزرگ شدیم و دانشگاه رفتیم و درس خواندیم بعد از تمام شدن دانشگاه بیکار خواهیم شد ؟ آقا اجازه ؟ آقا اینهمه زحمت و تلاش نتیجه اش بیکاری است ؟ آقا اجازه ؟ آقا بیخودی نیست که این حسنی سراپاشر مرتب بما نهیب میزند که تا شما درس دانشگاهی تان را تمام کنید و به سوخت و سوز بیفتید من انشااله با ساخت و ساز یک بساز و بفروش حسابی خواهم شد . آقا اجازه ؟ آقا حسنی بما می گوید شما فکر نکنید چون شاگرد خوبی هستید آخر و عاقبت خوشی خواهید داشت. آقا اجازه ؟ آقا حسنی می گوید شما چه بخواهید و چه نخواهید از بیکاری ناخوش خواهید شد و به سوخت و سوز خواهید افتاد . آقا اجازه ؟ آقا راستی شما نظرتان چیست و معلم زمزمه می کند و اما نظر ما ... نظر ... نظر ... نظر ما ... ولمان کن آقا ما بی نظریم !!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:42  توسط منوچهر انتظار
|
