تبليغاتX
آقا اجازه ؟

آقا اجازه ؟

طنز نوشته ها

آقا اجازه ؟ آقا یکسال قبل در بیست و یکم فروردین ماه سال 1386 با جرات و شهامت و بدون کنکور وارد عرصه وبلاگ نویسی شدیم بعد از گذشت یک سال آنچه که می خواستیم بشویم نشدیم و همچنان بیسوات ماندیم ولکن از محبت ها ، راهنمائی ها و هواداری های بزرگان بی ادعا و کوچکان با اندیشه های بزرگ ، از الطاف خانم های نکته سنج و باریک بین و آقایان تیزبین از طنزپردازان بنام و حتی از طنزنپردازان بی نام نیز بهره ها جستیم ، آقا اجازه ؟ آقا در یک سال گذشته هر چه که نوشتیم و هر چه که گفتیم و هر چه که کردیم  با اجازه بوده و حتی وقتی از مدرسه هم در رفتیم با اجازه در رفتیم و گوش مملی را هم با اجازه کشیدیم همه مشق هایمان را ننوشتیم ولی عذر موجه ساختیم که مورد بازخواست قرار نگیریم . از تمام اولیا مدرسه مخصوصاً از مشهدی رجب بابای مدرسه که در حق ما بابائی کرد سپاسگزاریم از خوانندگان مطالبمان و حتی نخوانندگان قدردانیم بر دستان بزرگتر هایمان و بر چشمان کوچکتر هایمان بوسه میزنیم و از شما می خواهیم  هر نوع حقی که به گردن ما دارید بر ما حلال فرمائید و قصورات ما را بر ما ببخشائید قول می دهیم اگر در سال گذشته در مورد شما گناهی مرتکب نشده ایم امسال حتما جبران نمائیم و اگر شما را نیازرده ایم ما را ببخشید که توانش را نداشته ایم سعی می کنیم امسال توانمند شویم و جبران نمائیم!! در خاتمـه سلام مرا بهمراه برو بچــــــه های ناز و شنگول ، منگول و حبه انگـور و در راس همــــه آن ها حسنی بیسوات (که مسحضرید سواتش ربوبت کشیده )همچنین سلام های بی پایان عمه سکینه نازنین مان را به تمام بروبچه های خودتان ، همسایگان تان ، دوستان تان و آشنایان تان برسانید و بگوئید به بیسواتی ما نگاه نکنند ما شعور قدرشناسی از محبت هایشان را داریم خاک پای خود شما هم هستیم و به این صفا و قدرشناسی  خودمان مفتخر هم هستیم . اینک اولین مطلبی را که در بیست و یکم  فروردین ماه سال 1386 با نوشتن آن وارد عرصه شما پهلوانان یعنی وبلاگ نویسان شدیم عیناً نقل می کنیم با توضیح اینکه اینک خود ما هم پهلوان قابلی شده ایم منتها از نوع پنبه ای آن !!در رورهای آتی مروری هم به تعدادی از نظرات شما در سالی که گذشت خواهیم انداخت

 

 

آقا اجازه ؟ آقا مطلب اول ما کشکی شد !

آقا اجازه ؟ آقا ما هنوز شروع نکرده به وبلاگ نویسی این حسنی سربسر ما می گذارد و می گوید اولین مطلب خود را در مورد کشک بنویس ! آقا اجازه ؟ بنظر شما اگر ما با کشک شروع کنیم تمام نوشته های ما کشکی میشود !؟ آقا اجازه ؟ آقا راستش را بخواهید ما از کشک خیلی خوشمان می آید آش کشک را هم خیلی دوست داریم کشک بادمجان هم خیلی دوست داریم . آقا اجازه ؟ آقا بدون اینکه ما بفهمیم که مطالب کشکی بدرد میخورد یا نه خود بخود مطلب اول ما کشکی شد و آرزوی حسنی برآورده ! ببینیم بعد چه پیش می آید ، آقا اجازه ؟ آقا هر چه پیش آید خوش آید !!

 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:43  توسط منوچهر انتظار 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:2  توسط منوچهر انتظار  | 

 

امروز ساعت 10 صبح همه آماده حرکت به آغوش طبیعت هستیم تا سیزده را در کنیم علاوه بر عمه سکینه نازنین مان که همه ساله ما را همراهی می کند طبق معمول خاله سعیده نیز سالی یکبار آن هم در روز سیزده همراه ماست دو ماشین پشت سر هم سبزی هایمان را نیز روی کاپوت ماشین گذاشته حرکت می کنیم خاله سعیده با ماشینش جلوتر از ما حرکت می کند ساعتی بعد همه چیز آماده است در صحرای شادمان از جمعیت و جمعیت شادمان از گشت و گذار سیزده ، قاطی سیل جمعیت می شویم و گوشه ای زیلوها پهن می شود ، خاله سعیده به روال همه ساله حواسش در پی سبزه گره زدن است و گشایش بخت !! او می گوید بچه ها همه می دانید که من از ده سالگی سبزه گره زدن در سیزده را شروع کرده ام و اینک با این سبزه های امروزی سی و ششمین گره سیزدهی است که می زنم تابلکه بختم باز شود و سی و ششمین بار است که با خود زمزمه می کنم :

بریم سبزه گره به بندیم به بندیم

به روی آسمان بخندیم بخندیم

و خدایا کمکم کن و قسمت کن تا بلکه سال دیگر همین موقع بچه بغل و خونه شوهر باشم !! که صد البته تاکنون دعای ما مستجاب نشده نه شوهری نصیبمان گشته نه بچه ای قسمت مان ، نه گره هائی که زدیم گره گشا بوده و نه سیزده ما بدر شده و ما نه تنها که سیزده بدر نکرده ایم بلکه دربدر هم شده ایم از بس گره زده ایم پیشانی مان نیز گره حورده است ! و همه به عادت دیرینه فامیل بهت زده مشغول شنیدن سخنان خاله سعیده بودیم که یکباره عمه سکینه به سخن آمد :

بچه ها یک دو سه می گویم هر کسی که خاله سعیده را بیشتر از همه ببوسد گره های مشکلاتش زودتر باز می شود و در آن واحد شور و هیجانی به پا شد و حمله به سوی خاله سعیده و خاله سعیده بوسه باران شد و خنده بی پایان بچه ها از جمله ما حسنی بیسوات ( عجب جائی گیر کردیم هر کجا می رویم این بیسواتی هم همراه ماست حتی در روز سیزده و در دشت و دمن و روی چمن نیز ما را رها نمی کند )! ساعتی بعد ناهار جانانه ای نوش جان شد و میوه های فراوان صرف گردید و حوالی ساعت 5 عصر افتان و خیزان در حالی که به فکر نوشتن این همه مشق و تکلیف شب عیدی بودم که به شب آخر مانده بود راهی منزل شدیم توی راه هر چه شیرین زبانی بود پشت سر آقای مان انجام دادم تا بلکه منبعد در ایام تعطیلی عید با بچه های مردم شوخی نکنند و با این همه تکالیف شاق ایام عیدشان را زهرمار نفرمایند البته ما با اجازه خودمان خوردیم و خوابیدیم و نگذاشتیم به خودمان بد بگذرد ولی شب آخر نحوست سیزده ما را هم گرفت و فکر تکالیف مدرسه بار دیگر از مشق و مدرسه بیزارمان کرد . ببخشید آقا چه میشد که فردای سیزده هم تعطیل می شد تا خستگی ناشی از سیزده نیز در می شد شما که سیزده روز تعطیل می کنید چه می شد چهارده روزش می کردید و از دعاهای ما بچه های مهربان نیز بهره مند می شدید ؟ امیدوارم تعطیلی 14 فروردین ماه در سال آینده فراموشتان نشود !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:21  توسط منوچهر انتظار  | 

 

من ( همان حسنی بیسوات چرا چپ چپ نگاه می کنید ) امروز بهمراه مملی و قندعلی سه نفری بـه ملاقات آقای مان رفتیم آقا وقتی در را باز کردند و ما را دیدند شوکه شدند یعنی که انتظار نداشتند ما به دیدن ایشان برویم آن هم ساعتی پس از مراجعت از مسافرت نوروزی و وقتی از دم در فرار کردند و گفتند بچه ها من الان برمیگردم مملی گفت بچه ها آقا در رفت قندعلی هم گفت بچه ها آقا را برق گرفت من گفتم بچه ها بیخودی به آقا تهمت نزنید نه در رفت و نه برق گرفت الان برمی گردد آقا با زیرشلوارش بود خجالت کشید رفت شلوارش را بپوشد و در این گفتگو بودیم که دیدیم بله آقا شلوارش را پوشیده و برگشته است با عذرخواهی از ما به خاطر چند لحظه تاخیر به اصرار ما را به خانه شان برد یعنی ما می خواستیم همان دم در تبریکی بگوئیم و برگردیم و خجالت می کشیدیم توی منزلشان برویم ولی رفتیم خیلی هم خوش گذشت آقا به هر کدام از ما یک اسکناس هزار تومانی تازه عیدی داد و گفت بچه ها اینها را گذاشته بودم لای قرآن و از آنجا درآوردم عیدتان مبارک و خدا یارتان باد و ما هم خودکار و خودنویسی را که سه نفری و بطور شراکتی به آقا خریده بودیم و بسته بندی کادوئی کرده بودیم دادیم خدمتشان و من که حسنی باشم از طرف بچه ها گفتم آقا یادگاری ما به شماست اما لطفا طوری بنویسید که تمام نشود ! و آقا در حالی که می خندید  گفت بچه ها اصلا نمی نویسیم که تمام شود حالا راضی شدید ؟ و ما خندیدیم و همراه با خنده شیرینی نیز صرف شد و در نهایت رفع زحمت هم شد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:8  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا امروز اصناف محل به دیدن دَده جان مان به منزل ما آمده بودند وقتی جعفر بقال را دیدم ناخودآگاه خنده ام گرفت و نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم از دماغ گنده و وزین جعفرآقا خبری نبود و جای آن یک دماغ ریزه میزه نقلی خودنمائی میکرد بگو بچه به تو چه که داری حرف زیادی می زنی خنده ات کافی نبود ؟ یکباره گفتم جعفرآقا دماغ یکی چنده !؟ و همه زدند زیر خنده ، جعفرآقا هم که یک کمی و نه زیاد سرخ شده بود گفت : حسنی عزیز تعویضی نیست مال خودم هست یک کمی به سر و وضعش رسیدم و دادم تراش ، چطور شده و من گفتم یعنی چه چطور شده خیلی طور شده !! و باز خنده اصناف محل البته این بار باضافه خنده دَده جان مان ! به هر حال سخن امروز محفل عیدی ما از سر تا ته دماغی بود !! یک سوال برای خود من هم هست و آن اینکه آیا دماغ جعفری آنهم از نوع بقالی اش اینطور مامانی تراش می خورد یا دماغ های دیگر هم می توانند اینگونه خوش دست باشند ای بخشکی شانس ما که از دماغ هم کم آوردیم و دماغمان نیز چاق نشد !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:16  توسط منوچهر انتظار  | 

 

 

آقا اجازه ؟ آقا امروز تا ساعت 11 صبح خوابیدیم وقتی بیدار شدیم در خانه ما غوغایی بود یعنی در واقع ما به صدای غوغا بیدار شدیم و سر و صداها همه در مورد خواب ما بود مخالفین ضد حسنی می گفتند اگر بیدارش نکنیم تا شب هم می خوابد !! خوب می خوابد که می خوابد مگر تعطیلات نوروزی نیست مگر وقت استراحت نیست ، مگر خواب غدغن است مگر ما در منزل خودمان هم نمی توانیم به راحتی بخوابیم پس چکار کنیم برویم سر کلاس بخوابیم و این بار آقا بما بتوپد ! البته اگر در کلاس بخوابیم جای اما و سوال دارد چرا که ما با بیسواتی تمام می فهمیم که کلاس جای خواب نیست ولی آیا خانه ما هم جای خواب نیست؟  

آقا اجازه ؟ آقا ما را ببخشید که ما تمام لحظه های خوب و بد خود را اینجا می نویسیم و در واقع سر شما را درد می آوریم چکار کنیم بالاخره یا باید خاطراتمان را سانسور کنیم یا عین واقعیت ها را بنویسیم اگر چه روزی هم شاید بخاطر نوشتن این واقعیت ها مجبور باشیم بد و بیراه بشنویم ! البته گوش های ما دیگر آنقدر بد و بیراه شنیده که اگر یک روز نشنوند حالی به حالی می شوند و حالشان گرفته می شود !

آقا اجازه ؟ آقا راستش ما هم از شما شرمنده ایم و هم خجالت می کشیم آخر یعنی چه ؟خوابیدن  ما هم شد خاطره ! عجب خاطره ای ! آقا اجازه ؟ آقا بخدا شما خیلی آدم خوبی هستید که بما نمره خوب می دهید اگر ما آقا بودیم و شما حسنی بودید آنهم از نوع بیسواتش !! ما به شما صفر می دادیم !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ آقا ما امروز گیر داده بودیم به پدرمان در مورد این برنامه مرد هزار چهره و جناب آقای مسعود شصت چی ، ما می گفتیم وقتی این آقا مسعود هفتاد هشتاد تا کارهای عجیب و غریب می کند آیا این ظلم نیست که اسمش شصت چی باشد این آقا حقش است که مسعود هفتاد چی و ای بسا هشتاد چی شود تا حقی از کسی در این ایام عیدی صایع نشود ! و دَده جان مان می گفت : حسنی ولمان کن همه کارهایمان حل شده بود مانده بود آقای شصت چی !؟ آقا اجازه ؟ آقا راستش ما هم می خواهیم رسماً اعلام کنیم که ما حسنی نیستیم خودش هم از نوع بیسوات آن ! این پست حسنی و قالب حسنی بما قالب شده یعنی قالب کرده اند یعنی تقلب کرده اند ما منوچهر خان هستیم آنهم از نوع انتظار آن !! حال به کی بگوئیم که ما که هستیم و چه هستیم !؟ آقا اجازه ؟ آقا مشکل اینجاست که دَده جون ما هم باور کرده ما حسنی هستیم و کچل هم هستیم و بیسوات هم هستیم غریبه ها که جای خود دارند ! آقا اجازه ؟ آقا ما وقتی خودمان بودیم موهای پرپشت داشتیم ساکت بودیم و شلوغ هم نبودیم ، باسواد بودیم  بیسوات هم نبودیم ، اصلاً برای خودمان آدمی بودیم ولی الان مشابه آدم شدیم گو اینکه این روزها مشابه شدن مُد روزه ! آقا اجازه ؟ آقا ما نه حسنی هستیم و نه بیسوات ، همه اینها را دَده جان مان به ما تحمیل کرده است !! و ما شده ایم یک فقره حسنی که همچنان بیسوات است مع الوصفی که مدرسه می رود و تحصیل کرده است !! شما اینجور تصور کنید که در یک جائی مثلا عین دانشگاه آزاد تحصیل کرده است . خودمانیم ، دانشگاه آزاد کجا و سوات کجا !؟ اصلا می شود همچو چیزی !؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:30  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ امروز عمه سکینه نازنین مان بهمراه ( شاقّلی بادام ) ناهار مهمان ما بودند شاقلی بادام دختر کوچک و ناز نازی همسایه عمه جانمان است که اکثرا در خانه آنهاست و دلبستگی عجیبی به عمه جان ما دارد اسمش نازی است ولی چرا به او شاقلی بادام میگویند هنوز نمیدانم به هرحال امروز عمه جان کلی هم سر به سر ما گذاشت میگفت حسنی جان من اگر جای تو بودم تمام عیدی هایت را میدادی عمه جان و خیالت را از این بابت راحت میکردی ! آقا اجازه ؟ آقا ما هم گفتیم عمه جان آن موقع تازه خیالمان درهم برهم میشد چرا که اسکناس های تا نخورده نازنین مان بقول مشهدی رجب بابای مدرسه مان غزل خداحافظی میخواند و ما این نوع غزل ها را دوست نمیداریم عمه سکینه هم خنده ای کرد و گفت آفرین حسنی جونم  همیشه یادت باشد که پول بدست آوردن ممکن است آسان باشد ولکن نگهداریش خیلی مشکل است !! در ضمن امروز من ولخرجی کردم و هزار تومان به شاقلی بادام عیدی دادم ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:22  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا ما امروز ظاهراً بعنوان بی حوصلگی و دیدار مجدد عمه سکینه نازنین مان ولی در اصل به دنبال رنجیدگی خاطرمان از ننه جون مان و قهر از او به خانه عمه جانمان رفتیم .عمه سکینه نازنین مان بما گفت که تلفنی با ننه جون مان در مورد ما صحبت کرده که زیاد سر به سرمان نگذارد ، بیش از اندازه محدودمان نکند ، خندیدن ، حرف زدن و شوخی کردن را گناه نداند و در مجموع زندگی را بما جهنم نکند که هیچ بلکه گوشه ای از بهشت گرداند ما هم شادمان شدیم حتی بوسه بر دستان زیبایش زدیم حال حرفهای عمه سکینه نازنین مان که به بزرگ و کوچک خانواده اثر بخش است به ننه جون مان چقدر اثر کند خدا می داند راستش ما کلی عمه سکینه نازنین مان را دعا کردیم و از خدا خواستیم که سایه همچو عمه جان های نازنین را همیشه بر سر ما حفظ نماید اگر ما بچه ها را مجبور به خفه خون گرفتن در مدرسه ، کلاس درس ، خانه ، پیش دوستان و در مهمانی ها نکنند مطمئن باشید ما هم حرفهائی برای گفتن داریم گو اینکه کسی خریدار نیست و هر چه بگوئیم میگویند ولش کنید بچه است نمی فهمد عین اینکه اصلا خودشان بچه نبوده اند و یا هر کس که بچه شد اصولاً نباید بفهمد و اگر احیاناً فهمید می شود مجرم و گناهکار و باید پدرش را درآورد که چرا فهمیده است !! عصر به خانه مان برگشتیم در حالیکه دیگر بالای برج زهرمار نبودیم و از برج پائین آمده بودیم خدا کند هیچکس سوار این برج لعنتی نشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:14  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا امروز رفتیم دیدن همسایه هایمان و جای شما خالی عین رُباط رفتیم و عین رُباط برگشتیم تا آبروی  پدر و مادرمان را پیش همسایه ها نبرده باشیم امیدوارم خدا نیز از ما قبول کند این مهمانی رباطی را   آقا اجازه ؟ آقا اینجوری می شود که دل ما پُر می شود و مرتب می ترکیم !! و منفجر می شویم وگرنه ما نه بادکنک هستیم و نه ترقه چهارشنبه سوری !! ما هم مثل بقیه مردم آدمیم و آدمی بنام حسنی !! منتها از نوع بیسوات و شلوغ آن !! 

آقا اجازه ؟ آقا ننه جان ما که همان مامی جان بعضی ها باشد دلش می خواهد در این فصل عید و بهار که طبیعت هم می خندد ، گلها هم می خندند ، پسته ها هم می خندند ما ماتم بگیریم و گریه کنیم یا اخم کنیم چرا که پیش مهمانان خنده بد است و بی ادبی نامیده می شود ما نمی دانیم چرا بزرگترها هر کاری می کنند عین ادب می شود ولی حرکت های عادی ما مخصوصاً در این موقع عید بی ادبی است.

 آقا اجازه ؟ آقا عمه سکینه نازنین ما بر خلاف ننه جان ما معتقد است که بچه باید فرصت نفس کشیدن ، خندیدن ، حرف زدن و حتی اظهار نظر کردن را داشته باشد تا اخمو ، ساکت ، خجالتی و پَخمه بار نیاید !!

آقا اجازه ؟ آقا می شود ما از شما خواهش کنیم در این سال جدید هفته ای یک ساعت هم به دَده و ننه های ما کلاس آموزشی بگذارید البته کلاسها شامل حال دَده ما که همان پاپی جون باشد نمی شود ولکن ننه جان ما که همان مامی جون باشد احتیاج حتمی به کلاس دارد تا یاد بگیرد ما که هیچ لااقل پدر پدر ما را در نیاورد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا بموازات همه فک و فامیل همسایه ها نیز به عید دیدنی ما آمدند مخصوصاً بچه های شیطان و بازیگوششان که علاوه بر خوردن و بردنشان با گوش ما نیز بازی کردند یعنی که گوش های ما را نیز به بازی گرفتند و ما چون مهمان بودند و حبیب خدا به خاطر خدا چیزی به ایشان نگفتیم و اما وقتی که نوبت ما رسید تا به خانه آنها برویم از یک روز قبل مادرمان شروع کرد به پند و اندرزهائی که در دلش انبار شده بود و دنبال کسی و جائی بود تا خالی اش کند و خطاب به ما که حسنی شیطان ، بیخودی نخندی ها ، بیش از حد نخوری ها ، ( البته منظورش از حد دو تا پسته بود و یک آب نبات فسقلی ) !! آبرویمان را نبری ها ، کار دستمان ندهی ها !! و ما هم عصبانی شدیم و قاطی کردیم و گفتیم حالا که اینطور شد ما نمی رویم ها ، نمی خندیم ها ، زار زار گریه می کنیم ها و شما بروید خوش باشید ها !!! و پدرمان هم طرف ما را گرفت و گفت چه خبرته خانم نرفته این همه خط و نشان میکشی !! هنوز که نرفته ، نخورده ، نخندیده ، آبرویمان را هم نبرده ولی بیچاره همه چیز شنید و مادرم عصبانی تر از هر دوی ما که من اصلا ً نمی روم عید بی عید ، خودت برو با بچه خیلی مودب نازت !!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ آقا تا آخر وقت امروز مبلغ بیست و هشت هزار و پانصد تومان عیدی گرفته ام و جمعا مبلغ شش هزار تومان نیز عیدی داده ام البته با رعایت صرفه جوئی های تمام !دو نوبت هم مهمانی شـام رفته ام که یک نوبت آن عمه سکینه نازنین مان علاوه بر عیدی پنجهزار تومانی خط نخورده نور ندیده یک شوربای  قورمه ای سنتی هم مهمانمان کرده که جای شما خالی خالی بود البته این غذای استثنائی نه شنیدنی است و نه دیدنی بلکه خوردنـی است و بردنی آنهم چه خوردنــی از آن حـــرفهـــائی (دهنمان آب افتاد ) !!واقعا که دستش درد نکند شاید هم روزی به همت ما از این غذای خوردنی و بردنی نصیب شما هم شد راستی امروز پسر عموهای آجیل ربای مان نیز تشریف آورده بودند و به یمن تشریف فرمائی ایشان آجیل های مان تا دانه آخرجان به جان گیران یعنی که آجیل گیران تسلیم کردند جالب اینکه عمو جان مخصوصا زن عموهایمان نیز با خنده های ملیح میفرمودند چه کنیم بچه هایمان واقعا شیطان هستند و با نمک !!البته به نظر شخص بنده ایشان نه تنها که شیطان بلکه با تمام کوچکی شان شیطان بزرگ بودند راستی شما هم از این قبیل بچه های کوچک ولی شیطان بزرگ مهمان داشتید؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ آقا امرور بهمراه برادر بزرگترمان قرض علی (همان فرض علی سابق ) رفتیم عید دیدنی به خانه چراغعلی ، به تلافی آنچه که خورده بود و برده بود کلی خوردیم و خوشبختانه شانس آوردیم و نمردیم ! یک بسته کادوئی هم برایش عیدی برده بودیم که بعدها فهمیدم با آن کلی خیط کاشته !! چرا که بسته کادوئی ما محتوی یک سیب زمینی گنده بهمراه یک پیاز گنده تر از سیب زمینی بود که با مهارت خاصی داخل در یک جعبه بسته بندی کادوئی شده بود و رویش هم کاغذی با خط ماژیکی درشت به چشم میخورد با این نوشته : چراغعلی جان عید شما مبارک ببخشید چه کند بینوا حسنی بیسوات همین دارد !

آی آقایون ، آی خانم ها ، آی بچه ها ، آی بزرگترها هفدهم فروردین ماه روز تولد میمون ماست ! و یا اینکه روز میمون تولد ماست ! بعدا نگوئید چرا نگفتی ، نفهمیدیم ،اطلاع نداشتیم و از این حرف ها !!

نظرات پست قبلی ما را هم نظری بیندازید ولکن نظرمان نزنید !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:24  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟مملی بهمراه سیفعلی به دیدنمان آمدند دو تائی بصورت شراکتی یک خوکار و خودنویس حسابی به من عیدی آورده بودند ار آنها تشکر کردم و گفتم اگر خودکار شما معجزه کند ودر درس حساب نمره حسابی بگیرم در واقع به حساب شما خواهد بود کلی آجیل خوردند و موقع رفتن نیز جیب هایشان را آن چنان پرکردند که آجیل خانه ما با اجازه شما ته کشید و در واقع ضرب علی خان پدر نازنین مان ضربه فنی آجیلی شد ! آقا اجازه ؟آقا بعد از ظهر هم قندعلی و چراغعلی بهمراه نقدعلی بدیدن ما آمدند که ایکاش نمی آمدند باقیمانده آجیل های ذخیره ما را نیز نه تنها خوردند بلکه بردند و حتی آبروی ما را نیز آقا پیش پدر و مادرمان بردند و حتی بیشتر از حتی نیز شد آقا یعنی لطف کردند و قسمت اعظم لطیفه های ما را نیز خوردندآقا اجازه ؟آقا عین اینکه مغولان به خانه ما حمله کرده باشند خانه را غارت کردند و شوخی شوخی پدر ما را در آوردند !! نه خودمانیم این هم شد عید دیدنی ؟!آقا اجازه ؟آقا طلبشان باشد انشا اله ماهم که بازدید پس میدهیم و حساب همه شان خواهیم رسید !!

آی آقایون ، آی خانم ها ، آی بچه ها ، آی بزرگترها هفدهم فروردین ماه روز تولد میمون ماست ! و یا اینکه روز میمون تولد ماست ! بعدا نگوئید چرا نگفتی ، نفهمیدیم ،اطلاع نداشتیم و از این حرف ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:45  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ آقا سال به مبارکی تحویل شد مهم تر از تحویل سال عیدی ما بود که خوشبختانه آن هم بموقع تحویل شد یعنی سال جدید ما نقدا شروع شد البته نقد و نسیه تحویل سال ما بستگی دارد به چگونگی تحویل عیدی ما !! یعنی ما هم برای خودمان و نحوه تحویل سالمان قرار و مدار هائی داریم همینطوری کشکی که نیست بالاخره ما هم برای خودمان آدمی هستیم گو اینکه شبیه آدم نیستیم !! یکساعت بعد از تحویل سال به خانه عمه سکینه نازنین مان رفتیم ما عمه سکینه مان را خیلی دوست میداریم چون او قدر ما را به اندازه قدمان و وزن مان و مختصر عقلمان که مدعی هستیم داریم میداند دست عمه جان مان را بوسیدیم و سال نو را به او تبریک گفتیم او هم صورت ماه ما را ماچ مالی کرد و یک فقره پنج هزار تومانی آفتاب ندیده رنگ نباخته تا نشده بما عیدی داد راستش از این عیدی خیلی خوشمان آمد و گفتیم خدا بده برکت ! و عمه جان مان هم زد زیر خنده و گفت : حسنی جونم از تو هم حرکت !!راستش خود ما به کنار ، قلک ما هم از این قبیل و حتی آن قبیل عیدی ها قلقلکش می آید و کیف میکند عین صاحب قلک که ما باشیم البته امروز به خدمت سایر بزرگان فامیل نیز رفتیم و کلی هم خوردیم و شکم بی هنر پیچ پیچ را هم از رو بردیم و خوشبختانه تا حالا هم که نمردیم !!ولکن از بابت نقدینگی سودی نبردیم تا ببینیم فردا چه پیش می آید

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 16:38  توسط منوچهر انتظار  |