تبليغاتX
آقا اجازه ؟

آقا اجازه ؟

طنز نوشته ها

 

نازی دختر بسیار بانمکی بود و بیش از اندازه شلوغ و به قول خودش شوخ گاهی شوخی و شلوغی او کار دست اطرافیانش می داد نازی گربه نازی هم داشت که اسمش را نیز نازی گذاشته بود ده ماه قبل بالاخره چهارمین خواستگار نازی موافقت کرد تا او گربه ناز خود را نیز به همراه خود به خانه بخت ببرد مادر پرویز خان همین خواستگار چهارم نه تنها از گربه بدش می آمد بلکه بیش از حد هم می ترسید و می گفت مادر گربه خیلی بی چشم و روست اگر یک روز بر خلاف میلش حرکت کنی به رویت چنگ می زند ! موافقت مادر پرویزخان با عروس گربه به دست گربه پرست اجباری بود حاشیه های عروسی تمام شد و عروسی سر گرفت نازی خانم با گربه اش نازی به خانه بخت رفت و بدبختی پرویز از همین خانه بخت شروع شد از بخت بد پرویزخان بدبخت، گربه نازنازی تا پاسی از شب به خواب نمی رفت و طبق عادت دیرینه نازی را خسته می کرد و می خواباند و بعد خودش می خوابید و هر وقت داماد بیچاره عروس خانم را صدا می زد بلافاصله صدای « میو میو » گربه ناز بعنوان یار غار همیشه بیدار بلند می شد و پرویز خان روز بروز بیشتر از قبل از این گربه مزاحم پرروی ظاهرا رقیب  متنفر می گشت الان که من این مطالب را به شما می نویسم ده ماه از عقد نازی و پرویز می گذرد ولکن هنوز که هنوز است آنها ازدواج نکرده اند چرا که گربه نازنازی الکی میوئکی فرصت هر نوع عملیات لازمکی را از عروس و داماد سلب و هر دو را خلع سلاح کرده است !! شما که بالاخره از جوانان خوش ذوق و خلاق و مبتکر این زمانید و یا از کهنه جوانان با تجربه این دیار بفرمائید این پرویزخان « دو نازی » با این دو « نازش » چه کند و چطور سر و ته قضیه را هم بیاورد که نه سیخ بسوزد و نه کباب تو ضیح اینکه هر دو « نازی » یعنی هم « عروس ناز » و هم « گربه ناز : هم بیش از اندازه شلوغند و هم فوق العاده شوخ !! و شوخی و شلوغی فوق العاده این دو موجود فوق العاده، پرویزخان را با مشکلات فوق العاده ای مواجه کرده است ما که زیاد متمدن نیستیم فلذا نمی دانیم مقوله این عروس های گربه به دست یا سگ پرست چیست ؟ و چگونه می شود با آن تا کرد ؟ شما اگر بتوانید در راستای بقای این خانواده و مشابه های آن راهنما باشید هم به کمک آدمیان پرویزسان ظاهرا خان شتافته اید و هم حمایتی از گربه سانان  کرده اید ! ما وظیفه خود می دانیم که پیشاپیش از طرف پرویزخانان و گربه سانان  از شما سپاسگزاری نمائیم .

آقا اجازه ؟ بطوریکه قبلا هم بشما عرض کردیم این مطلب را حسنی بیسوات نوشته و توسط ما به شما فرستاده بود که شما هم فرمودید ما سر کلاس بخوانیم و ماخواندیم فلذا از شما خواهش میکنیم اگر حسنی هم در نوشتن همچو مطالبی اشتباه کرده شما ما را حلال بفرمائید حسنی که حلال ملال سرش نمیشود !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:9  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا امروز داستان باستانی شناسنامه دار شدن خر قند علی را آن چنانکه خدیجه سلطان بانو مادر بزرگ نازنین مان  برایمان نقل کرده ما هم به  شما نقل میکنیم تا شاید نه همه بلکه شماری از  شما را شنگول و ای بسا منقول  فرمائیم  اگر لبهای احتمالا منجمد  شما منبسط شد ما را بس !!ا

  ميگويند در زمان حكومت رضاخان ژاندارمها بر سرنوشت روستائيان حاكم بودند و هر زمان به بهانه هاي گوناگون از آنها رشوه ميگرفتند و روستائيان از دست اين مجريان وظيفه شناس نمي توانستند نفس راحتي بكشند و هر وقت هم شكايتي ميكردند كسي نبود عريضه آنها را بخواند .

روزي از روزها يكي از امنيه ها كه همان ژاندارم يا بقول روستائيان " جاندارم " باشد به منزل يكي از اهالي روستا بنام " قند علي " ميرود در حاليكه توي دلش قند آب ميكرده و نقشه ها براي وي داشته ،قند علي بيچاره نيز از ترس " جاندارم " هر آنچه در توان داشته به امنيه مجري قانون خدمت مي كند و حرمت مي كند تا بلكه از شرش خلاص شود!

امنيه نمك خور نمكدان شكن بي معرفت دنبال بهانه اي ميگردد تا قند علي بيچاره را سركيسه كند كه ناگهان در گوشه حياط چشمانش به " خري " مي افتد ابروهايش را درهم ميكشد سبيلش را تابي ميدهد سرفه اي ميكند و آمرانه به " قند علي " ميگويد :" قند علي " چشممان روشن خر هم كه داري !!

قند علي بيچاره با صداي آرامي پاسخ ميدهد :

ـ بله خان نايب دارم ولي متاسفانه فقط يكي یکدانه است و ناردانه است !!

ـ خوب بگو ببينم برايش شناسنامه هم گرفته اي !؟

ـ سركار خان نايب عزیز، براي خر كه شناسنامه نمي گيرند !

ـ بلند شو ، ميرويم پاسگاه آنجا مشخص ميشود كه براي خر شناسنامه مي گيرند يا نه !

از قند علي انكار و از امنيه اصرار و در نهايت قند علي فلك زده زمين خورده باز هم زمين مي خورد و با دو تومان سر و ته قضيه را هم مي آورد تا يك كار غيرقانوني ، قانوني شود !

" قند علي " بدبخت فكر مي كند اگر به دراز گوشش شناسنامه نگيرد كار به درازا خواهد كشيد و منبعد امنيه هر وقت كه امنيت مالي اش به خطر بيفتد سراغ او خواهد آمد ! باين خاطر قند علي شال و كلاه مي كند و فرداي آنروز بهمراه دراز گوشش كه همان خر بي نام باشد عازم شهر ميشود و در شهر سراغ " اداره سجل و احوال " را مي گيرد و يكراست وارد اداره مربوطه ميشود ! دربان دم در  اداره بهت زده مي پرسد عمو كجا ، چه ميخواهي !؟ با كي كار داري ؟ قند علي بدون اعتنا و خيلي خونسرد جواب ميدهد آمده ام براي اين خر نفهم خودم از شناسنامه های شما بگيرم دستور " سركار خان نايب " است !

كارمندان اداره با شنيدن اين خبر دور قند علي را مي گيرند تا بلكه او را قانع كنند كه براي خر هر چند هم كه محترم و فهیم باشد نه شناسنامه مي گيرند و نه اداره سجل و احوال شناسنامه ميدهد !

قند علي چشمانش پر از اشك ميشود و به سر و كله خود ميزند و مي گويد : اگر به اين خرم شناسنامه ندهيد محال است از اينجا تكان بخورم همين ديروز بود كه سركار خان نايب به خاطر نداشتن شناسنامه خرم مرا دو تومان جريمه كرد !

مستخدمين و كاركنان اداره سجل احوال در حاليكه به سادگي قند علي مي خندند  از مظلوميت او بشدت متاثر میشوند و تصميم میگیرند كه موضوع را به طريقي حل و فصل كنند از قند علي می پرسند بسيار خوب اسمش را چه بگذاريم قند علي در حاليكه غافلگير شده میگوید هر اسمي كه صلاح است بگذاريد و كار را تمام كنيد بالاخره ما هم كار و زندگي داريم !

كارمندان اداره سجل و احوال روي يك تكه كاغذ با خط درشت مي نويسند " جنابعالي " ! و كاغذ را ميدهند دست قند علي  و ميگويند : عمو اسم اين خر بعد از اين " جنابعالي "  است متوجه شدي !؟ قند علي شادان و خندان و دعا كنان از اداره سجل احوال خارج ميشود و بلافاصله نعل ، پالان و دهنه دراز گوش را نیز نو نوار مي كند و سلانه سلانه بهمراه گامهاي خرانه جنابعالي ! عازم روستا ميشود حوالي روستا امنيه مجري قانون يعني همان خان نايب ! از دور متوجه او ميشود براي اخذ رشوه مجدد بطرفش حركت که چه عرض کنک هجوم میبرد و راه را بر او مي بندد و مي پرسد قند علي از كجا مي آيي ؟ سركار ، امر شما را اطاعت كردم به شهر رفتم و به جنابعالي شناسنامه گرفتم ! دهنه جنابعالي را عوض كردم ! پالاني تازه به جنابعالي خريدم بعد رفتم به بازار نعلچيگران كفش هاي جنابعالي را هم عوض كردم و حالا هم جنابعالي را سوار شده ام و بطرف منزلمان ميروم !

سپس قند علي كاغذي را كه مامورين اداره سجل احوال به او داده بودند به  ژاندارم وظيفه شناس مجري قانون نشان ميدهد و ميگويد بفرمائيد اينهم شناسنامه جنابعالي !!!

خان نايب كاغذ را مي گيرد ، باز مي كند و مي بيند روي كاغذ به خط درشت نوشته شده  

از اين تاريخ اسم خر قند علي " جنابعالي " !! است .

در حاليكه قند علي سوار بر جنابعالي براه مي افتد خنده تلخي لبان سياه و كلفت امنيه مجري قانون را قلقلك ميدهد !! و همزمان خر هم كلي حال ميكند كه بالاخره صاحب سند مالكيت آدم ( شما بخوانيد شناسنامه ) شده است !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:8  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ آقا این حسنی بیسوات بما میگوید شما اهل شعر هستید و همه اش حرف میزنید نوشته هایتان نیز کشکی است یعنی فقط به درد آش کشک خاله میخورد همین !!و بعد ادامه میدهد شما نویسنده ها مخصوصا نوع کشکی آن باید بدانید که :به عمل کار بر آید به سخندانی نیست آقا اجازه ؟ آقا ماهم واقعیتش از دیروز دل و دماغمان داغون شده است و نمیدانیم بنویسیم یا عملا بزنیم دک و دنده این حسنی بیسوات را داغون کنیم تا بیش از این سربه سر ما نگذارد ؟!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:19  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا این حسنی بیسوات دو سه روز است که مرتباً ما را به عناوین مختلف اذیت می کند از دیروز نیز جای ما نشسته و هر چه تذکر می دهیم از رو نمی رود امروز بالای سرش ایستادیم به او گفتیم از جای ما پاشو که دهنش را برایمان کج کرد ولی از آنجائیکه کج روی کار همیشگی اوست  این بار با شدت و عصبانیت بیشتری نهیب زدیم که از جای من پاشود و اضافه کردیم که در صورت لزوم  به آقا خواهیم گفت و او با دهن کجی مضاعف پاسخ داد حالا که اینطور شد اصلا « نمی پاشم » !! برو به آقا لولوی خودت هم بگو که حسنی جای من نشسته و نمی پاشد !! آقا اجازه !؟ آقــــــا حسنی که از جـای ما به قـــــــــــــول خودش « نپاشید » ولی در غیاب شما کلاس از خنده از هم پاشید و شما هم به سلامتی لولو شدید !! آقا اجازه ؟ آقا لطفا بفرمائید تکلیف ما با این حسنی بیسوات مخل آسایش و آرامش کلاسیک ما چیست !؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:34  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا خر فواید بسیار دارد مخصوصاً خری که خیلی خر باشد !! اولاً چون خر نمی فهمد به او خیلی خوش می گذرد و به همین علت واقعاً خوش به حالش ! ثانیاً چون نمی فهمد به همه سواری می دهد حتی به خرتر از خودش !! ثالثاً چون نمی فهمد هر وقت که دلش بخواهد عرعر می زند یعنی اینکه آواز می خواند و در هر دستگاهی که دلش خواست میخواند رابعاً خر،خر به دنیا آمده خر هم از دنیا می رود پس در اصالتش نباید شک کرد !! آقا اجازه ؟ آقا ما از این موضوع نتیجه می گیریم که فهمیدن درد بزرگی است بیخود نیست که خر با همه خریتش نمیخواهد بفهمد و میداند که نباید بفهمد !!! آقا اجازه ؟ آقا اگر موافق باشید ما در ساعت انشا هفته آینده در مورد " درد دل خر " هم چیزهایی بنویسیم شاید این زبان بسته آنقدرها هم که ما فکر می کنیم نفهم نباشد یعنی خر نباشد !!

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:31  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟

بالاخره این برنامه " غلط غلوطی " دامن نداشته ما را هم گرفت و کوزه گر در کوزه افتاد و در نهایت این خانم ارغوان اشترانی و آقای فرزام الفت با هم تبانی کردند و کار دست ما دادند و همینطور خوش خوشانی و بازی بازی ما را هم به بازی گرفتند و اما بشنوید غلطهای زیادی دوران بچگی ما را !!

1-      همیشه با مادر خدابیامرزم بگو مگو داشتیم او میگفت تو توجهی به نصایح " نبوی " نداری و من همیشه متعجب از اینکه کارهای من چه ارتباطی به "آقای نبوی" همسایه روبروئی منزلمان دارد که من باید به نصایح او توجه کنم اگر آقای نبوی راست می گوید برود پسر بی ادب بی هنر بی سوادش را نصیحت کند چرا من باید به نصایح " نبوی " گوش کنم و بالاخره پس از ماهها بگو و مگو  بین من و مادرم در نهایت معلوم شد آن خدابیامرز منظورش از " نبوی " آقای نبوی همسایه روبروی منزلمان نبوده است بلکه نظرش از " نبوی " همان " ابوی" بوده است که پدر حقیر باشد !!

2-      بچه که بودم پدر و مادرم مصر بودند که مادرم را " ننه جان " صدایش کنم که " ننه جان " با ابتکار بچه گانه حقیر به " آنی جان " تغییر و نامبرده سالهای زیادی " آنی جان " ما بوده و بعدها به "خانم " ارتقا لقب یافت

3-      واقعیتش اینست که من " آنی جانم " را پخمه گیر آورده بودم چرا که یادم می آید تا ده سالگی از پستانش شیر می خوردم و واقعیتش به هنگام صرف شیر به هر صدائی یکه می خوردم و آماده در رفتن بودم چرا که خجالت می کشیدم که بگویند مردک خجالت نمی کشد با این سن و سال ول کن پستان مادرش نیست !!

4-      زمانی که ما بچه بودیم و در شهری که ما بودیم حمام خصوصی در خانه ها که نبود هیچ حمام عمومی شهر هم از صبح تا ظهر زنانه و عصرها مردانه می شد ! و در یک حمام با ظرفیت چهل پنجاه نفر شاید دویست نفر استحمام می کردند و " آنی جان " عزیزم مرا تا سن های بالا با خودش به حمام زنانه می برد سر و صدای نسوان جماعت در می آمد و " آنی جان " بسرشان فریاد می کشید و می گفت به قد و قواره اش نگاه نکنید هنوز بچه است و چیزی نمی فهمد و ما هم قبول کرده بودیم که چیزی نه می فهمیم و نه می خواستیم  بفهمیم !! کثرت سر و صداها و اعتراض ها باعث می شد " آنی جان " ما  ما را در گوشه خلوتی از حمام زیر بخار فراوان قایم میکرد و بعداً سریعاً به شستشوی ما می پرداخت تا هم قائله ختم شود و هم ما حمام کرده باشیم !! حمام که چه عرض کنیم از خجالت آب می شدیم و الان هم یک مقدار آبکی بودن خودمان و مطالبمان مربوط می شود به همان دوران و آب حاصل از شرمندگی حمام های زنانه آن زمان!!لطفا با این زمان اشتباه نشود !

5-      شب های تابستان رختخواب هایمان را به پشت بام می بردیم و در پشت بام می خوابیدیم همیشه وقتی ماه را نگاه می کردم این تصور برایم پیش می آمد که اگر پنج نردبان بزرگ خودمان  و همسایگانمان را با یک طنابی بهم ببندیم حتماً می توانیم به ماه برسیم فقط مشکلی که همیشه با آن مواجه بودم و در نهایت نتوانستم حلش کنم این بود که این نردبان را به کجا تکیه بدهم که نیفتد تا همین الان نیز این موضوع برایم حل نشده است که این نردبانهای خانم انوشه انصاری چطوری سر پا ایستاد و این خانم به ماه رفت !!

6-      تخم مرغ را " تی مات " می گفتم و الان هم وقتی می خواهم از سوپرمارکت خرید کنم تا می گویم 5 عدد   جعفر آقا صاحب سوپرمارکت بلافاصله با لبخندی می گوید " تی مات " تازه !!

7-      رادیو تازه به خانه ها راه می یافت به خانه ما هم رسیده بود ساعت 11 شب همه خوابیده بودند من و " آنی جان " به رادیو گوش می دادیم یک مرتبه در نمایش نامه ای که پخش می شد دعوا و مرافعه راه افتاد " آنی جان " بهت زده و ترسناک در حالیکه کاملا هول شده بود گفت ای داد بیداد این وقت شب چه خاکی بسرمان بریزیم اینهم شانس ما !! نصف شبی خر بیار و معرکه بارش کن  

8-      هر وقت صدای رادیو را کم می کردیم خدابیامرز " آنی جان " می گفت گوینده ها رفتند انتهای اتاق و ای بسا دارند می روند حیاط .

9-      و در نهایت چه لحظه های ناب و پاک و صافی بود آن لحظه ها ـ شما هم دقایقی برگردید به آن لحظه ّها ـ به  برگشتنش می ارزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:27  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا وبلاگ نویسی خیلی خوب است مثل خانه ما نیست که پدر و مادرمان نگذارند حرفمان را بزنیم و مثل کلاسمان هم نیست که آقا شما مهلت حرف زدن و سوال کردن بما ندهید آقا اجازه ؟ آقا وبلاگ خوبست وبلاگ نویسی هم خیلی خوبست چرا که ما هر وقت خواستیم حرف بزنیم نه تنها کسی بما نمیگوید حرف نزن بلکه خیلی ها هم میگویند بزن بزن که داری خوب میزنی !آقا اجازه ؟ آقا واقعیتش اینست که ما حرفهای زیادی برای گفتن داریم بشرطی که در مدارس و منازل توی ذوقمان نزنندآقا اجازه ؟ آقا در وبلاگ خیلی ها بما سر میزنند ولی هیچوقت سرمان نمیزنند بی دلیل نیست که طرفداران وبلاگ روز بروز بیشتر از کلاس مدرسه میشود آقا اجازه ؟ اقا ما برای اینکه کار دستمان ندهیم قبل از اینکه مقال ما به قیل و قال تبدیل شود بقیه مطلب را درز میگیریم در حالیکه از شما میپرسیم :

آقا اجازه ؟ آقا بنظر شما ما درزگیریم ؟!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:33  توسط منوچهر انتظار  |